عبد الرزاق اللاهيجي
14
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
فارغم از زحمت دردسر بال هما * سايهء بخت سيه تا كرده بر سر افسرى دست آفت بر متاع تيرهبختى كى رسد * بر كتان نيلى شب مىكند مه گازرى پيه هستى چون درآيد ز آتش غم درگداز * بر سرين فربهى خندد ميان لاغرى گر نزاكت دوستى با صد درشتى خوى كن * خار بالين مىكند در باغ گلبرگ طرى « 4 » گر كنى كسب سبكروحى ز گرد راه عشق * مىتوانى همچو رنگ روى عاشق برپرى گام بشكن تا درين ره گام بتوانى زدن * بگذر از سر گر درين سر منزلت بايد سرى درد بسيارست و در پيش منت درمان كمست * هان دواى درد را از درد كمتر نشمرى هركه را بينى به غير از من فريبى داده است * چرخ با من مادگى كردست و با مردم نرى كشتزار همتم آب قناعت مىخورد * كرده ز اكسير قناعت خاك در دستم زرى نعمت الفقر فخرى مىخورم زين خشك و تر * از نوال پادشاه ملك خشكى و ترى شهريار ملك امكان كش به دار الضرب قدس * نقد هستى كرده بهر سكهء حكمش زرى منبرش را كرده ده عقل مجرد پايگى * خطبهاش را كرده نُه چرخ مُقرنس منبرى احمد مرسل كه در شهراه دين از بهر دل * كرده از هر نقش پا روشن چراغ رهبرى نخل اقبالش فكنده سايه بر فوق السما * گلبن عدلش دوانده ريشه در تحت الثَّرى « 5 » خوشنشين سايهء عدلش ز ماهى تا به ماه * ريزهخوار سفرهء جودش ز بحرى تا برى جوهر كل كرده جزو دانشش را صفحگى * رشتهء جان كرده حرف حكمتش را مِسطرى « 6 » بود آدم در نهاد آب و گل پنهان كه كرد * او در ايوان نبوت جلوهء پيغمبرى بهر وصف قدرش اين طوماردار نُه شكن « 7 » * عمرها پيچيده در خود در هواى دفترى كشتى هستى ز طوفان بلا ديدى خطر * گر شكوه و شوكت قدرش نكردى لنگرى از امانتدارى نور وجودش بر خليل * شد پذيراى مزاج كل طباع آذرى با دوال كهكشان هر شب به نام او قضا * طبل نوبت مىزند بر بام اين سطح كُرى « 8 » هركجا خورشيد رايش پرتو اندازد كند * مرغ زرّين فلك چون مرغ عيسى « 9 » شبپرى مىگريزد در پناه ذرّه خورشيد از حجاب * پرتو رايش كند چون ميل دامنگسترى درخزد در تنگناى قطره دريا ز انفعال * بحر دستش چون زند موج سخاوتپرورى از براى زيور ابكار « 10 » جودش آفتاب * مىكند هر صبحدم در كوره كان زرگرى
--> ( 4 ) - طرى ، تر و تازه ، شاداب . ( 5 ) - ثرى ( ممال ثرى ) ، زمين ، خاك . ( 6 ) - مسطر ، وسيلهاى بوده براى كشيدن خط راست بر كاغذ ، خطكش . ( 7 ) - نه شكن ، نه فلك تودرتو . ( 8 ) - كرى ، كروى . ( 9 ) - مرغ عيسى ، خفاش . ( 10 ) - ابكار ( ج بكر ) ، دوشيزگان .